افسون شده

یه چیزایی هست که همیشه برای من مهم بوده، یعنی از بچگی از وقتی که خودم رو شناختم! همیشه می خواستم همه چیز بالانس باشه. یه جوری توازن بین چیزهایی که به من مربوط میشه! الان دارم در مورد اشیا صحبت می کنم، حالا لباس یا وسایل توی کیفم یا توی اتاقم یا هرچیز دیگه! که احساس می کردم اگه کس دیگه ای اونا رو تغییر بده اون بالانس به هم می خوره و کلی کلافه می شدم! (الان هم همین طور هستم البته!)
مثلا وقتی بچه بودم مامانم لباس تنم می کرد اگه بلوزم یه کم گوله می شد دور کمرم یا به یه نسبت توی شلوارم نمی رفت یا آستین بلوزم زیر یباس دیگم بالا پایین می شد به شدت کلافه می شدم و سریع باید لباس رو در میاوردم و خودم می پوشیدم! مامانم به این حرکت من می گفت وسواس! اما برای من نظم بود و یه جور حفظ حالت تعادل! یا مثلا از مامانم خواهش می کردم تختخوابمو مرتب نکنه چون اونجوری که من می خواستم مرتبش نمی کرد، مثلا یه ورش چروک می شد یا بالا پایین می شد یا وقتی اتاقم رو تمیز می کرد کلافه و عصبانی می شدم چون چیزایی که روی میز بود جابجا می شد و دقیقا اون چیزی نبود که قبلش بود و من باید همه چی رو از اول بررسی می کردم تا مثل اولش سر جاش بذارم!
همیشه احساس می کردم چیزهایی که دوروبرم هستن و به من تعلق دارن و من در زندگیم باهاشون ارتباط دارم، حالا می خواست یه مجسمه باشه روی کمد، یا لیوانی که مداد و خودکارام توش بود یا لباس یا هر چیز دیگه همه شون با یه انرژی با من به تعادل رسیدن و وقتی کسی میاد تغییرشون می ده اون تعادل رو به هم می زنه و بالانس من رو به هم می ریزه! این که می گم انرژی باور کنید همین طوره! وقتی کسی تغییرشون می ده مثل این می مونه که یه ظرف آب که شن تهش نشسته رو هم بزنید، همه ی شن ها توی آب هم می خورن و کدرش می کنن و تا دوباره ته نشین نشن اون آب زلال نمیشه! الان هم همین طور هستم! با اینکه تنها زندگی می کنم، وقتی یه نفر میاد توی خونه م و چیز خیلی کوچیکی رو هم تغییر بده (مثلا یه چیزی رو برداره ببینه بعد بذاره سرجاش) متوجه می شم. یعنی اصلا ناخوداگاه وارد اتاق که می شم اون انرژیه که عوض شده منو می کشونه اون سمت اتاق و منو متوجه تغییر می کنه! واسه همین از آدمایی که وقتی میان تو خونه م هی می خوان به همه چی دست بزنن زیاد استقبال نمی کنم. اما اگه خودم بخوام چیزی رو تغییر بدم مسلما متناسب با روحیه و انرژی خودم این کار رو انجام می دم و باز خیلی سریع با شرایط جدید به تعادل می رسم. شاید یه کم مسخره به  نظر بیاد اما خب اینجوریه دیگه! نیشخند

البته گاهی وقتی با یه سری آدم ها حس تعادل می کنی و اون ها رو وارد دایره ای از انرژی خودت می کنی می تونی با تغییراتی هم که اون ها ایجاد می کنن کنار بیای، مثلا یه دوست نزدیک که فکر و انرژیش خیلی به شما نزدیکه یا اعضای خانواده. اما با بعضی ها هرکاری هم بکنی نمی تونی کنار بیای چون کاملا انرژیشون فرق داره و اون حالت هم خوردن ظرف شن های معلق توی آب رو حس می کنی!
به نظر من بدون این تعادل نمی شه تمرکز کرد یا حداقل من اینجورم، شاید هم باید تغییر کنم اما این چیزیه که بیشترین بازدهو آرامش رو به من می ده!
امیدوارم که همیشه تعادل و آرامش داشته باشید. :)

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط افسون شده ،وردهای جادو () |

پست قبلی رو می بینین؟
داشتم راجع به یه بچه می گفتم، از همون موقع همش به فکر این بودم که کاش همین الان یه بچه پنج شش ساله داشتم. با دوستام هم کلی راجع به این موضوع صحبت کردم که کاش می شد که بشه!
چیزی که می خوام بگم اینه که همیشه چیزهایی که ما بهش فکر می کنیم و روش انرژی می ذاریم(فکر منبع انرژی قدرتمندیه) خیلی ساده و در عین حال از یه طریق عجیب به واقعیت تبدیل می شه و ما در موقعیتی می ذاره که می تونیم تصمیم بگیریم اون چیزی که بهش فکر می کردیم رو بپذیریم یا نه! 
این اتفاق اولین باری نیست که برای من میفته بارها هم در موارد دیگه ژیش اومده و فکر می کنم توی همین وبلاگ هم در موردش نوشتم!
بعضی وقتا احساس می کنم شدم مثل بچه های بهانه گیری که یه چیزی از بزرگترهاشون می خوان بعد وقتی بدستش آوردن و مطمئن شدن که به خواسته شون اعتنا شده دیگه نمی خوانش و بهانه یه چیز دیگه می گیرننیشخند
سر همین موضوع بچه، من کلی با دوستام صحبت کردم و کلی شاکی بودم که چرا شماها همچکدومتون بچه ندارین که من عصرها ببرمش پارک بگردونمش، دوستام می گفتن خب خودت بچه دار شو ببر بگردونش، حالا هی من توضیح بدم که آقا جان من اگه همین الان در همین لحظه بچم دنبا بیاد 5 سال طول می کشه تا بشه باهاش صحبت کرد و بردش پارک و اینور اونور :))
اونا هم پیشنهاد دادن خب می تونی با یه مردی که بچه داره آشنا بشی و بچه های اونو ببری بگردونی ...
ولی من هرچی آدم می شناختم هیچ کدوم بچه نداشتن یا اگر هم حتی داشتن اصلا سنشون به من نمی تونست بخوره مسلما خیلی بزرگتر از من می بودن
خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه چند روز پیش به طرز کاملا عجیبی آشنا شدم. یه موزیک بند که از آلمان برای اجرای کنسرت اومده بودن و از قبل قرار شده بود که من شهر رو بهشون نشون بدم. و البته به عنوان مهمان ویژه برای تماشای کنسرت دعوت بودم. بعد از کنسرت که داشتیم با اعضای گروه توی شهر قدم می زدیم و صحبت می کردیم با یکیشون که بیشتر با من صحبت می کرد و خیلی انرژی مثبت داشت داشتم صحبت می کردم، از اتفاقایی که توی زندگیش افتاده بود برام گفت و اینکه اتفاق های زندگی هر کدوم به یه دلیلی هستن، خیلی خوب با هم داشتیم بحث می کردیم که به دفعه گفت: می دونستی من دو تا بچه دارم؟ دو تا پسر بچه، هشت و شش ساله! 
منو می گین چشام آنچنان برقی زد که نمی تونم وصفش کنم!نیشخند
اصلا نمی تونین تصور کنین چقدر خوشحال شدم، بعد کلی ابراز شادمانی کردم از این موضوع و بهش گفتم که کلی خوش به حالشه من آرزوم این بود که همین الان همچین بچه هایی داشته باشم، جالبه که خیلی هم جوون بود و گفت وقتی که پدر شده فقط بیست سالش بوده! البته الان بچه ها پیش مادرشون زندگی می کنن چون خیلی وقته که از هم جدا شدن ولی هر روز بچه هاش رو می بینه و باهاشون در ارتباطه. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. ازم دعوت کرد تا برم آلمان، بعضی آدم ها اونقدر انرژی مثبت دارن که نمی دونی باید چطور ستایششون کنی!  به خودم می گم کاش می تونستم تصمیمم رو بگیرم و برم ... گاهی تصمیم ها مثل دل رو به دریا زدن می مونن! چیزهایی که ما می خوایم فرصت هاشون در اختیارمون قرار می گیره و فقط می مونه تصمیم ما اینکه دل رو به دریا بزنیم یا مثل بچه ها یه بهانه ی دیگه بگیریم و چیز دیگه ای بخوایم و فرصت دیگه ای رو جستجو کنیم. من که فعلا دارم دنبال بهانه های دیگه می گردم می خوام مطمئن بشم زندگی هر فرصتی رو که بخوام در اختیارم می ذاره یا نه‌(هرچند مطمئنم که همین طوره اما می خوام واقعیش رو لمس کنم)

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط افسون شده ،وردهای جادو () |

شبا که از دانشگاه میام خونه مخصوصا این چند روز که همخونه م هم نیستش(هرچند نبودنش بهتر از بودنشه) یه جوری حس می کنم خونه خالیه! دلم یه بچه 5 -6 ساله می خواد که عصرا که دارم برمی گردم خونه برم از مدرسه بیارمش ، تو اتوبوس برام از دوستاش و کارایی که کرده تعریف کنه، اومدیمخونه بشینه کارتون تماشا کنه، من براش شیر و بیسکوییت شکلاتی بیارم، وسایل تو کتابخونه رو بهم بریزه، بعد هم تا من دارم براش شام آماده می کنم ببینم همینطور که داشته پای تلویزیون نقاشی می کشیده روی مداد رنگی هاش خوابش برده... :)
آدم بعضی وقت ها دل چیزهای عجیب غریب می خواد! :))

نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط افسون شده ،وردهای جادو () |

امتحان قبلیام تموم شد! داره می ره که امتحانای جدید شروع بشه!
یه جورایی خسته شدم دلم یه استراحت بدون هیچ استرسی می خواد...
سالیان ساله که من روی خوش تعطیلات بدون استرس رو ندیدم...
از وقتی توانایی قلم بدست گرفتن رو پیدا کردم یعنی حدودا دو یا سه ساله مادر و پدر عزیزم که شوق بسیار در تعلیم و تادیب من داشتن شروع کردن خوندن نوشتن یاد من دادن! از موقعی که قشنگ یادمه در حالیکه تعطیل بوده و هم سن و سالای من در حال بازی بودن من همیشه مشقی برای نوشتن داشتم و تا اونو تموم نکردم نمی تونستم برم با بقیه بازی کنم! بعدش هم که مدرسه شروع شد و طی سال تحصیلی که معلمای عزیز با خروار خروار مشق و تکلیف ما رو شاد می کردن، تعطیلات آخر هفته هم که برای جبران درسای عقب مونده بوده، تعطیلات عید هم که کلی مشق و پیک شادی(!) و ... تعطیلات تابستون هم که باید درسای سال بعد رو پیش پیش می خوندیم! بعد دوباره مدرسه شروع می شد، این سیر همچنان ادامه یافت تا پیش دانشگاهی که به معنای تمام و کمال مورد عنایت درس و تست و کنکور واقع شدیم... بعد از کنکور هم که تعطیل بود به جا اینکه خوش باشیم باید استرس رتبه مون رو می داشتیم (من خودم استرس نداشتم  اما پدرم هر روز درصد می گرفت با رتبه قبولی های سال های قبل مقایسه می کرد ببینه رتبه م چند می شه!) بعد از اینکه رتبه ها  اومد تا اومدیم یه نفس راحت بکشیم باید انتخاب رشته می کردیم ببینیم کجا و چه رشته ای قبول می شیم!!! تا نتیجه ها هم اومد باید می رفتیم سر کلاس! من که بعد از کنکور دیگه اصلا حال و حوصله ی درس خوندن نداشتم یعنی الان هم با اینکه چندیدن سال می گذره هنوز خستگیشو تو تنم حس می کنم :)))))))))
بعدشم که دانشگاه عین مدرسه خیلی هم بدتر...
بعدشم که پایان نامه و بعدشم دوندگی های امضاهای فارغ التحصیلی و بعدش تافل و اپلای و استرس اینکه کی جواب می دن و بعدشم ویزا و ... بعدشم که دانشگاه جدید و درس های سنگین و امتحان و پروژه و ...

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط افسون شده ،وردهای جادو () |

انرژی مثبتی که در دستمال توالت طرح دار هست، در دستمال توالت ساده نیست!

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط افسون شده ،وردهای جادو () |

چند وقت پیش دو تا از دوستای لهستانیم که تازه با هم آشنا شده بودیم مهمونم بودن، می شه گفت با هم نامزد بودن. پسره چند سالی از دختره کوچیکتر بود، البته اولش نگفت که چند سال اختلاف سنی دارن اما من لابلای حرفامون یه جورایی محاسبه کردم فهمیدم اما آخرش خودشون گفتن که چهار سال اختلاف سنی دارن! چیزی که برای من جالب بود این بود که با توجه به تعریف هایی که از فرهنگ و سنت ها و رفتار مردمشون می کردن خیلی به ما شباهت داشتن. مثل سنت های ازدواج و تشکیل خانواده و این ها. البته شاید اونجا خانواده ها آسونتر بگیرن قضیه رو. ولی مثلا می گفتن وقتی دو نفر چند سال با هم باشن اگه با هم ازدواج نکنن مردم کم کم چپ چپ نگاهشون می کنن! یه چیز دیگه اینکه معمولا تو سن های پایین ازدواج می کنن! مثلا این آقا پسر 22 سالش بود و 2 سال پیش که با این دختر خانوم آشنا شده بود به فکر ازدواج افتاده بود! قضیه آشناییشون هم این طوری بود که توی کلیسا یه سری برنامه های مذهبی رو شرکت می کردن که آقا پسره صندلی پشتی دختر خانومه بوده و عاشق موهای دختر می شه وقتی دختره بر می گرده پسره تو دلش می گه وای چه دختر زیبایی حاضرم همین فردا باهاش ازدواج کنم!
خلاصه اینکه دو سالی با هم بودن و برای تعطیلات اومدن دو روز پیش من، روز اول من براشون قورمه سبزی درست کردم که فوق العاده خوششون اومد. روز بعد قرار شد اون  ها برای من غذای لهستانی درست کنن. غذایی که درست کردن در واقع یه نوع فست فود به حساب میاد. این طورکه می گفتن غذاهای سنتی لهستان گاهی پختشون یکی دو روز طول می کشه!
اسم غذایی که درست کردن هست زاپیکانکا (zapiekanka) که طرز تهیه ش خیلی ساده ست و خیلی راحت می تونید توی خونه درستش کنید. اگه اهل امتحان کردن مزه های جدید هستید، احتمالا خوشتون بیاد! برای تنوع خوبه به هر حال!

مواد لازم برای تهیه zapiekanka برای 2 نفر:
نان باگت ---------- 2 عدد
قارچ تازه ---------- 1بسته بزرگ (یا دو بسته کوچک)
ژامبون ------------ به مقدار لازم
پنیر پیتزا یا موتزارلا------- به مقدار لازم
-------------------------------------------
نمک
فلفل
روغن زیتون
-------------------------------------------
قارچ  ها رو شسته و بعد می گذاریم خشک شوند!
ژامبون ورقه شده را خرد می نماییم.
سپس قارچ ها را رنده می نماییم.
قارچ رنده شده را با روغن زیتون، نمک و فلفل مخلوط می نماییم.
نان باگت را از بغل دو نیم کرده و داخلش را کمی خالی می کنیم!
مخلوط قارچ را داخل نان باگت ریخته و ژامبون را روی آن توزیع می نماییم.


پنیر مورد نظر( می تونید از پنیر پیتزا، موتزارلا یا هر پنیری که دوست دارین استفاده کنین، من از موتزارلا استفاده می کنم) را قطعه قطعه کرده روی ژامبون توزیع می کنیم.



در نهایت نان های باگت آماده شده را داخل فر گرم گذاشته و با درجه 180 حدودا 10 -15 دقیقه صبر می کنیم(شایدم کمی بیشتر) تا پنیر خوب ذوب و کمی طلایی شود!
بعد زاپیکانکای آماده شده را از فر خارج کرده با سس کچاپ نوش جان بفرمایید.


این طور چیزی می شود...

این بود آموزش آشپزی این پست ما! امیدوارم که دوست داشته باشید.زبان


نوشته شده در یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط افسون شده ،وردهای جادو () |

من اومدم ...
قصد دارم تو پست های بعدی دستور یه سری فست فودها و غذاهایی که تو این مدت یاد گرفتم یا ابتکار زدم رو بنویسم.

بلـــــــــــــــــــــــه... نیشخند

نوشته شده در جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط افسون شده ،وردهای جادو () |

چند وقت بود اینجا نمی نوشتم، دلم تنگ شده بود. روزای اول پاییزه! همه چیز با تغییر رنگ قشنگ تر می شه! رنگای گرم برگ درخت ها رو کمابیش همه جا می شه دید. یادمه چند سال پیش همراه دانشگاه رفتیم شکراب، همین موقع ها بود یا اوایل آبان خیلی فضای قشنگی بود. متاسفانه سی دی عکس هاش رو ایران جا گذاشتم مثل خیلی از عکسای دیگه! اما ترکیب رنگ فوق العاده ای بود. زرد... نارنجی... قرمز... قهوه ای... اخرایی... و حتی ارغوانی! آفتابی که می خورد تو رودخونه و نورش منعکس می شد روی درخت های رنگ به رنگ... واقعا بی نظیر بود... واقعا بی نظیر بود! :)
یکی از دوستام اون موقع گفت که شنیده توی پاییز با سرد شدن هوا رنگ طبیعت به سمت رنگ های گرم میره مثل رنگ برگ درخت ها، برای اینکه موجوداتی که تو طبیعت هستند یهویی احساس سرما نکنن و بتونن خودشون رو با تغییر شرایط وفق بدن! :)

من هم که چند روزه سرما خوردم! امروز بهترم واقعا! سیستم حرارتی خونه ها رو  هم از همین امروز راه اندازی کردن! با رطوبت هوایی که اینجا هست سرما جند برابر احساس می شه و یه جورایی بدجوره! اما خب باید زمستون رو هم گذروند تا از اومدن بهار خوشحال شد! علاوه بر این هر فصلی زیبایی های بی نظیر خودشو داره که تو هیچ فصل دیگه ای پیدا نمی شه! :)

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط افسون شده ،وردهای جادو () |

Design By : Night Melody