افسون شده
شبا که از دانشگاه میام خونه مخصوصا این چند روز که همخونه م هم نیستش(هرچند نبودنش بهتر از بودنشه) یه جوری حس می کنم خونه خالیه! دلم یه بچه 5 -6 ساله می خواد که عصرا که دارم برمی گردم خونه برم از مدرسه بیارمش ، تو اتوبوس برام از دوستاش و کارایی که کرده تعریف کنه، اومدیمخونه بشینه کارتون تماشا کنه، من براش شیر و بیسکوییت شکلاتی بیارم، وسایل تو کتابخونه رو بهم بریزه، بعد هم تا من دارم براش شام آماده می کنم ببینم همینطور که داشته پای تلویزیون نقاشی می کشیده روی مداد رنگی هاش خوابش برده... :) امتحان قبلیام تموم شد! داره می ره که امتحانای جدید شروع بشه! انرژی مثبتی که در دستمال توالت طرح دار هست، در دستمال توالت ساده نیست! چند وقت پیش دو تا از دوستای لهستانیم که تازه با هم آشنا شده بودیم مهمونم بودن، می شه گفت با هم نامزد بودن. پسره چند سالی از دختره کوچیکتر بود، البته اولش نگفت که چند سال اختلاف سنی دارن اما من لابلای حرفامون یه جورایی محاسبه کردم فهمیدم اما آخرش خودشون گفتن که چهار سال اختلاف سنی دارن! چیزی که برای من جالب بود این بود که با توجه به تعریف هایی که از فرهنگ و سنت ها و رفتار مردمشون می کردن خیلی به ما شباهت داشتن. مثل سنت های ازدواج و تشکیل خانواده و این ها. البته شاید اونجا خانواده ها آسونتر بگیرن قضیه رو. ولی مثلا می گفتن وقتی دو نفر چند سال با هم باشن اگه با هم ازدواج نکنن مردم کم کم چپ چپ نگاهشون می کنن! یه چیز دیگه اینکه معمولا تو سن های پایین ازدواج می کنن! مثلا این آقا پسر 22 سالش بود و 2 سال پیش که با این دختر خانوم آشنا شده بود به فکر ازدواج افتاده بود! قضیه آشناییشون هم این طوری بود که توی کلیسا یه سری برنامه های مذهبی رو شرکت می کردن که آقا پسره صندلی پشتی دختر خانومه بوده و عاشق موهای دختر می شه وقتی دختره بر می گرده پسره تو دلش می گه وای چه دختر زیبایی حاضرم همین فردا باهاش ازدواج کنم! مواد لازم برای تهیه zapiekanka برای 2 نفر: این طور چیزی می شود... این بود آموزش آشپزی این پست ما! امیدوارم که دوست داشته باشید. من اومدم ... چند وقت بود اینجا نمی نوشتم، دلم تنگ شده بود. روزای اول پاییزه! همه چیز با تغییر رنگ قشنگ تر می شه! رنگای گرم برگ درخت ها رو کمابیش همه جا می شه دید. یادمه چند سال پیش همراه دانشگاه رفتیم شکراب، همین موقع ها بود یا اوایل آبان خیلی فضای قشنگی بود. متاسفانه سی دی عکس هاش رو ایران جا گذاشتم مثل خیلی از عکسای دیگه! اما ترکیب رنگ فوق العاده ای بود. زرد... نارنجی... قرمز... قهوه ای... اخرایی... و حتی ارغوانی! آفتابی که می خورد تو رودخونه و نورش منعکس می شد روی درخت های رنگ به رنگ... واقعا بی نظیر بود... واقعا بی نظیر بود! :) من هم که چند روزه سرما خوردم! امروز بهترم واقعا! سیستم حرارتی خونه ها رو هم از همین امروز راه اندازی کردن! با رطوبت هوایی که اینجا هست سرما جند برابر احساس می شه و یه جورایی بدجوره! اما خب باید زمستون رو هم گذروند تا از اومدن بهار خوشحال شد! علاوه بر این هر فصلی زیبایی های بی نظیر خودشو داره که تو هیچ فصل دیگه ای پیدا نمی شه! :) چه گرد و خاکی گرفته اینجا باید سر فرصت یه گردگیری حسابی بکنم :) من فقط می خوام بدونم یه دفه این همه آدم چطوری به من هجوم آوردن همگی در یک زمان به من ابراز علاقه کنن! اصن یه سری شون انگار سر از عمق تاریخ دراوردن، تازه زخم دلشون شکفته شده!!!
آدم بعضی وقت ها دل چیزهای عجیب غریب می خواد! :))
یه جورایی خسته شدم دلم یه استراحت بدون هیچ استرسی می خواد...
سالیان ساله که من روی خوش تعطیلات بدون استرس رو ندیدم...
از وقتی توانایی قلم بدست گرفتن رو پیدا کردم یعنی حدودا دو یا سه ساله مادر و پدر عزیزم که شوق بسیار در تعلیم و تادیب من داشتن شروع کردن خوندن نوشتن یاد من دادن! از موقعی که قشنگ یادمه در حالیکه تعطیل بوده و هم سن و سالای من در حال بازی بودن من همیشه مشقی برای نوشتن داشتم و تا اونو تموم نکردم نمی تونستم برم با بقیه بازی کنم! بعدش هم که مدرسه شروع شد و طی سال تحصیلی که معلمای عزیز با خروار خروار مشق و تکلیف ما رو شاد می کردن، تعطیلات آخر هفته هم که برای جبران درسای عقب مونده بوده، تعطیلات عید هم که کلی مشق و پیک شادی(!) و ... تعطیلات تابستون هم که باید درسای سال بعد رو پیش پیش می خوندیم! بعد دوباره مدرسه شروع می شد، این سیر همچنان ادامه یافت تا پیش دانشگاهی که به معنای تمام و کمال مورد عنایت درس و تست و کنکور واقع شدیم... بعد از کنکور هم که تعطیل بود به جا اینکه خوش باشیم باید استرس رتبه مون رو می داشتیم (من خودم استرس نداشتم اما پدرم هر روز درصد می گرفت با رتبه قبولی های سال های قبل مقایسه می کرد ببینه رتبه م چند می شه!) بعد از اینکه رتبه ها اومد تا اومدیم یه نفس راحت بکشیم باید انتخاب رشته می کردیم ببینیم کجا و چه رشته ای قبول می شیم!!! تا نتیجه ها هم اومد باید می رفتیم سر کلاس! من که بعد از کنکور دیگه اصلا حال و حوصله ی درس خوندن نداشتم یعنی الان هم با اینکه چندیدن سال می گذره هنوز خستگیشو تو تنم حس می کنم :)))))))))
بعدشم که دانشگاه عین مدرسه خیلی هم بدتر...
بعدشم که پایان نامه و بعدشم دوندگی های امضاهای فارغ التحصیلی و بعدش تافل و اپلای و استرس اینکه کی جواب می دن و بعدشم ویزا و ... بعدشم که دانشگاه جدید و درس های سنگین و امتحان و پروژه و ...
خلاصه اینکه دو سالی با هم بودن و برای تعطیلات اومدن دو روز پیش من، روز اول من براشون قورمه سبزی درست کردم که فوق العاده خوششون اومد. روز بعد قرار شد اون ها برای من غذای لهستانی درست کنن. غذایی که درست کردن در واقع یه نوع فست فود به حساب میاد. این طورکه می گفتن غذاهای سنتی لهستان گاهی پختشون یکی دو روز طول می کشه!
اسم غذایی که درست کردن هست زاپیکانکا (zapiekanka) که طرز تهیه ش خیلی ساده ست و خیلی راحت می تونید توی خونه درستش کنید. اگه اهل امتحان کردن مزه های جدید هستید، احتمالا خوشتون بیاد! برای تنوع خوبه به هر حال!
نان باگت ---------- 2 عدد
قارچ تازه ---------- 1بسته بزرگ (یا دو بسته کوچک)
ژامبون ------------ به مقدار لازم
پنیر پیتزا یا موتزارلا------- به مقدار لازم
-------------------------------------------
نمک
فلفل
روغن زیتون
-------------------------------------------
قارچ ها رو شسته و بعد می گذاریم خشک شوند!
ژامبون ورقه شده را خرد می نماییم.
سپس قارچ ها را رنده می نماییم.
قارچ رنده شده را با روغن زیتون، نمک و فلفل مخلوط می نماییم.
نان باگت را از بغل دو نیم کرده و داخلش را کمی خالی می کنیم!
مخلوط قارچ را داخل نان باگت ریخته و ژامبون را روی آن توزیع می نماییم.
پنیر مورد نظر( می تونید از پنیر پیتزا، موتزارلا یا هر پنیری که دوست دارین استفاده کنین، من از موتزارلا استفاده می کنم) را قطعه قطعه کرده روی ژامبون توزیع می کنیم.
در نهایت نان های باگت آماده شده را داخل فر گرم گذاشته و با درجه 180 حدودا 10 -15 دقیقه صبر می کنیم(شایدم کمی بیشتر) تا پنیر خوب ذوب و کمی طلایی شود!
بعد زاپیکانکای آماده شده را از فر خارج کرده با سس کچاپ نوش جان بفرمایید.


قصد دارم تو پست های بعدی دستور یه سری فست فودها و غذاهایی که تو این مدت یاد گرفتم یا ابتکار زدم رو بنویسم.
بلـــــــــــــــــــــــه... 
یکی از دوستام اون موقع گفت که شنیده توی پاییز با سرد شدن هوا رنگ طبیعت به سمت رنگ های گرم میره مثل رنگ برگ درخت ها، برای اینکه موجوداتی که تو طبیعت هستند یهویی احساس سرما نکنن و بتونن خودشون رو با تغییر شرایط وفق بدن! :)
مجبورم یه آدم مجازی تخیلی بسازم همه رو ریفر بدم به اون بگم با فلانی ام. انگار راحت ترین راهش همینه. حالا جای جالبش اینه که تعدادی از آدمایی که اصلنه اصلن حتی فکرشم نمی کردم و به روی مبارکشون هم نمیاوردن رو کشف کردم که کارشون به اشک هم رسیده!!! خدای من!!! من مگه چه گناهی کردم که اینجوری باید تنبیه بشم! اگه وبلاگ طرف رو نمی خوندم امکان نداشت بفهمم دردش چیه! همه ش راجع به من بود! یعنی انقدر به هم ریختم که نمی تونستم عکس العملی نشون بدم جز اینکه قاه قاه عین دیوونه ها از حرصم بخندم
خدا شفا بده واقعا، حالا خوبه من در مورد بقیه بهش گفته بودم و نظر منو می دونست، واسه خودش توهم زده که من دوسش دارم!!! از دست این پسرای خل و چل!
| Design By : Night Melody |

